لحظه اي درنگ سهراب جان، در قايق تو هنوز جايي براي من هست!!!!
البته در همان ايام، آثارم را هم براي حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي تهران مي فرستادم و آنها در نامه هاي جوابيه ي نقدي برايم مي فرستادند که هم تشويقم مي کردند و هم تذکر مي دادند و همين شد همه ي آموزش هاي نويسندگي من که نهايتاً هم برايم گواهي نامه ي قصه نويسي با درجه عالي را فرستادند و چقدر برايم لذت بخش بود.
اما، بايد توجه داشت در عالم «داستان نويس» شدن، هيج چيز نمي تواند جاي «داستان خوان» بودن را بگيرد. خواندن بايد دغدغه اصلي باشد و هيچ وقت انتظار آن را نداشته باشيم که بدون خوب خواندن مي توان خوب نوشت!
اين مجموعه، ناگفته هايي از متد نوشتن را به تقرير درآورده است که معمولاً در کتب آموزش نويسندگي و فنون نويسندگي نيست. در واقع از قيد و بند فرمول هاي که براي نوشتن ابداع کرده اند خارج است و معمولاً هم در مباحث في مابين هنرجو و هنرآموز ارائه مي شود و بنده آن ها را مدون نموده ام تا حلاوت هنر ارزشمند نوشتن را از ديدگاه خودم بيان نموده باشم.
& نوشتن لولو نيست، پس نترسيد
براي نوشتن هيچ وقت نبايد نويسندگان بزرگ و نامي، عامل ترس و دلهره امان بشوند! هيچ نويسنده اي، نويسنده به دنيا نمي آيد، بلکه آن قدرمي نويسد تا وقتي که نويسنده مي شود و رمز موفقيت آن ها در تصميم گيريشان براي نوشتن بوده است. پس رمانتان را از همين امروز شروع کنيد و بنويسيد.
& استارت لازم نيست، هول بده
براي شروع رمان، منتظر جمله آغازين معجزه آفرين نباشيد. از هر صحنه ايي که مي توانيد شروع کنيد. چرا که شروع، هميشه مقدمه چيني است براي رسيدن به اولين نقطه اوج داستان !
شما به عنوان يک نويسنده، کل طرح داستان را در ذهن خود داريد و نوشتن هر قسمتي از آن به مثابه تعمير خانه ايي مي ماند که هر جايي از آن را تعمير کنيد، در نهايت به کل بنا تعلق دارد و لذا نوشتن هر صحنه، با کل رمان پيوند دارد.
رمان، يک اثرادبي است و شامل قسمت هاي مختلفي مي باشد و بايد اين قسمت ها را بهم پيوند داد. البته اين گونه نوشتن، نوعي هول دادن خودتان براي راه افتادن و شروع کردن است تا در نوشتن جمله آغازين نمانيد و هرچند ممکن است حجم رمان زياد شود، اما اصلاً اهميتي ندهيد، بلکه حتي از اين که توانسته ايد زياد هم بنويسيد، احساس خوبي داشته باشيد که استعداد نوشتن را داريد و متوجه باشيد که زياد نوشتن، نويسنده را تواناتر و پربارتر مي کند و آن وقت است که مي توانيد با خيالي آسوده به ارتباط صحنه ها بپردازيد و به حذف و اضافات بپردازيد.
& بهتر است يک جراح باشيد
گفتيم که در نوشتن و بالاخص در شروع نوشتن از اطناب استفاده کنيد و هرگز خود را محدود نکنيد. بلکه به توانايي و استعداد خود در زياد نوشتن، ميدان بدهيد و هر آنچه را که مي تواند به داستان و توصيف ها و صحنه ها کمک کند را بنويسيد. شايد اين زمان زيادي را بگيرد ولي حداقلش اين است که رمان نوشته شده است.
پس از نوشتن رمان، مرحله دوم و اصلي کار نويسنده شروع مي شود. در اين جا بايد به مثابه ي يک جراح که بدني را مي شکافد، دست در اندامهاي دروني مي برد و قسمت هاي زايد و غير مفيد را بيرحمانه جدا مي کند و بيرون مي آورد و به دور مي ريزد، نويسنده هم بايد دقيقاً چنين کند. بايد صحنه ها و گره افکني هاي را که به نوعي سرعت رمان را کاهش داده و فقط باعث خستگي خواننده مي شود را از داستانش بيرون کشيده و به درون سطل آشغال بريزد.
نويسنده، هيچ وقت نبايد از برش ها و حذف کردن هاي قسمت هاي از رمانش، هراسي داشته باشد و يا دل بسوزاند که اگر چنين کند حيف است، بلکه بايد با اطمينان از نتيجه تصميمش، قاطعانه اقدام کند.
خانم آذرکيش يکي از هنرجويان کارگاه نويسندگي و از اعضاي گروه رمان نويسي است که سعي و تلاش فراواني براي نوشتن دارند. ذوق و کشش نوشتن در ايشان نهادينه شده است. کتاب "بازگشت" را چاپ و کتابي را براي آموزش و پرورش مد نظر داشته و مشغول رمان نويسي شده اند. براي ايشان آرزوي توفيق دارم.
نوشته زير را با احساس پاک و صادقانه براي "مادر" نوشته اند.
مادرم؛
آن گاه که به وسعت آبي دريا مي نگرم، بي اختيار به ياد چشم هاي نيلگون خسته ات بي ريا مي گريم.
آن گاه که به سبزي سبزه زاران مي نگرم، به يا صفا و صميميت وجود پاک و بي آلايش تو مي افتم و با تماشاي استواري کوه تو را به ياد مي آورم که در برابر مشقت هاي طاقت فرساي زندگي ات چون کوه محکم و پا برجا ايستاده ايي!
نمي دانم کدامين واژه بيانگر روح پاک و لطيف توست و کدامين کلمه مي تواند تو را با همه زيباييت براي هميشه يدک بکشد.
اما واژه مقدس را سال هاست که مي شناسم. همان واژه اي که قسمتي از روح و جان من است.
آواي مادرانه، واژه اي متبرک و مقدس و زيبايست که براي هميشه دوستش دارم.
هيچ کس لياقت اشک هاي تو را ندارد وکسي که چنين ارزشي دارد، باعث اشک ريختن تو نمي شود.
دوستت دارم مادر
بگذريم ..... فعلا براي آن دوستاني که چندبار سراغ گرفته بودند و آن عزيزاني که از به روز نشدن وب گلايه دارند، اين مطالب را به صورت سلسله وار مي نويسم تا شايد رضايت حاصل شود و گلايه ها بر طرف.
اما شروع نوشتن را کامل به ياد ندارم. تصوير دوري در ذهن دارم که در کلاس هنر دوره راهنمايي داشتم قصه اي مي نوشتم که معلم متوجه شد و از کلاس بيرونم کرد. مدير مدرسه که مرا بيرون از کلاس ديد و قصه ناتمامم را خواند، گفت: "خوبه، اما اين جا، جاش ني" و آن وقت چندتا چوب کف دستم زد و اين شد اولين دشت من از نوشتن!
سال ها بعد، داستان هاي کوتاهم را براي نشريات مي فرستادم و مجله هفتگي «جوانان امروز» يکي و شايد تنهاترين مجله اي جدّي بود که کارهايم را بررسي کرد و نقد کوتاهي که در يکي از شماره هايش چاپ کرد، برايم خيلي جالب بود؛ " آقاي........ نثر شما به شعر خيلي نزديک است و اگر به سمت شعر گفتن برويد، موفق تر مي شويد"! و من آن قدر بدم آمد که با وجود تمابلم به شعر، تصميم گرفتم تا بعد از اين فقط به داستان نويسي فکر کنم و بعدترها مجله «جوانان امروز»، چند اثر مرا با تعريف و تمجيد چاپ کرد که هرچند ازچاپ آن ها چيزي عايد من نشد، ولي مهمتر از آن، انگيزه و انرژي مضاعفي بود که در من به بار نشست و در واقع اين مجله مشوق من شد تا جاي خالي کتابهاي نويسندگي و کلاس هاي نويسندگي و جاي خالي نبود خيلي چيزهاي ديگر را پرکند و بلاخره مرا به عنوان «نويسنده» به خودم معرفي کرد.
به ياد دارم يک دفعه داستاني را که شايد خيلي جلوترها نوشته بودم را براي مجله جوانان فرستادم و بر سبيل اسبق منتظر چاپش نشستم. اما نه تنها چاپ نشد که جوابيه اي در دو خط دنياي نويسندگي را درمن به باور نشاند: "آقاي...... از شما به عنوان يک نويسنده خوش فکر و توانا که تاکنون داستان هاي خوبي را چاپ کرده ايم، انتظار چنين داستان ضعيفي را نداشتيم. اين را به امانت نگه مي داريم و باز منتظر ديگر داستان هاي شما مي مانيم".
من نويسنده شده بودم و همين عنوان «نويسنده» را که اولين بار نشريه وزين "جوانان امروز" بر من نهاد، علاقه و خط سير دل مشغولي مرا مشخص کرد، – من نويسنده ام- چه باور شيريني!!!
بعدها راديو محلي داستان هايم را در برنامه اي ويژه مي خواند و حتي يک بار که از مدرسه بر گشتم، مادرم را ديدم که پاي راديو نشسته و اشک مي ريزد. داستان کوتاهي از من را اجرا مي کردند و مادرم درآخر داستان وقتي که بازاسمم را خواندند تازه متوجه شد که در واقع داستان من بوده است و پيش تر که رفت، شخصي به عنوان کارشناس، کارهايم را نقد مي کرد وبعد از چند جلسه که حتي خودم به صورت زنده در برنامه شرکت کردم، به دلايلي مجبور به اعتراض شدم. ولي ايراد بي جهت آن آقاي کارشناس که فلاني قلم دست مي گيرد و وقتي زمين مي گذارد يک داستان کوتاه نوشته و در يک جلسه نويسندگي مي کند و نبايد اين طور بنويسد و هيچ وقت نگفت عيب و اشکال اين کار چي هست، باعث شد تا کارهايم را نگه دارم و به تدريج ديگر مشغوليت درس و دانشگاه و روزمرگي هاي معمول، بين نوشته هايم فاصله انداخت و هراز گاهي داستان، مقاله و نثرکوتاه ادبي را براي نشريات مختلف مي فرستادم و همينها روحيه نوشتن را در من به طور ضعيفي زنده نگه داشته بود.